| |
| پنجشنبه 30 شهریور ماه سال 1385 |
|
صدای من ....
صدای تو....
صدای فاصله هایست که هیچگاه از میان نمی روند ....
صدای دور دستی ست که هرگز تمامی ندارند ....
صدای شکست یک دلدادگی ساده است که هیچ زمانی صدایش را کسی نخواهد شنید. |
|
| |
| سه شنبه 28 شهریور ماه سال 1385 |
|
به عاشقی قو ... |
|
| |
| دوشنبه 27 شهریور ماه سال 1385 |
|
اشعاری از مارگوت بیکل:
دلتنگی آدمی را باد ترانه ای می خواند
رویا هایش را آسمان پر ستاره نادیده می گیرد
و هر دانه برفی به اشکی نریخته می ماند
سکوت سرشار از سخنان ناگفته است
از حرکات ناکرده
اعتراف به عشقهای نهان
و شگفتیهای بر زبان نیامده
در این سکوت حقیقت ما نهفته است
حقیقت تو و من |
|
| |
| دوشنبه 20 شهریور ماه سال 1385 |
|
سیاهی شب ....
سپیده ی صبح ....
ظهر داغ ....
غروب غمگین ....
اما من نه تو سیاهی شب ... نه سپیده ی صبح ... نه تو ظهر داغ و تنگ غروب غمگین ....
من تو سایه سار یاد تو برات می نویسم ... تو خیال پرواز بالهای مهربونیت برات می نویسم ....
من برات می نویسم چون هنوز هم میدونم که لایق نوشتنی ... |
|
| |
| جمعه 17 شهریور ماه سال 1385 |
| بارون اومد ..... |
بالاخره بارون اومد .... صبح که دیدم بارون میاد خیلی خوشحال شدم ... بارون ....
چیز خوبیه ... وقتی بارون اومد و بوی خاک و لطافت خاصی هوا رو پر کرد ... به این فکر افتادم که همین بوی خاک خیلی ها رو اسیر این دیار کرده ...
وقتی داشتم زیر بارون قدم می زدم یهو یه صحنه وحشتناکی دیدم ...
سایه ..... سایه مو جلوم دیدم .... تیغ نامرد آفتاب از پشت می زد ... بد جوری ضد حال خوردم .... اما زیاد طول نکشید ....
دوبار ه بارون .... و هنوز هم می باره ..... |
|
| |
| دوشنبه 13 شهریور ماه سال 1385 |
|
میخوام برات بگم که هنوز که هنوزه زندگی رنگ و بوی تو رو داره ...
میخوام فریاد بزنم که هنوزم تو بهترینی .........
میخوام کنار شب بشینم و تو رو آواز کنم .... |
|
| |
| یکشنبه 12 شهریور ماه سال 1385 |
|
بیقرارم نکنی ..........
طاقت عاشقی و عشق ندارم به خدا ....................
|
|
| |
| پنجشنبه 9 شهریور ماه سال 1385 |
|
روز و شب میان و میرن ....
من به یه سلام تو خشنودم و به یه نگاهت راضی ....
به خندهات دلشادم و به صدات دلبسته ...
اما افسوس ... صد افسوس ... هزاران افسوس ... که سلامت نصفه است .... نگاهت نا تموم ... خندهات !!!!!! و صداتم که !!!!! |
|
| |
| یکشنبه 5 شهریور ماه سال 1385 |
|
بالهای پرواز مرا در نگاهت گم کردم
امید پروازم در قلب تو جا مانده
فکر پریدن را در افکار ت بایگانی کردم
..................................... |
|
| |
| پنجشنبه 2 شهریور ماه سال 1385 |
|
شبهای درازی است که در خلون دل بیدارم
در بزم غریبانه ای از عشق تو ...
دعوت دارم
مسعود فرد منش
|
|