یک ماه میشه که نفس برای نوشتن نبود...
رمق نبود تا بنویسم...
هر چی پیش اومد گذشت ...
خدا منو دوست داشت که اشکاتو ندیدم ....
شاید سیاهی ها سایه شوم شان را بر لبخنده های ما پهن کنند
و نا ملایمات روزگار فاصله ی سلامها را دور سازد
اما همیشه دلیلی برای خندیدن...برای شادی...برای سلام و زندگی هست ... |